|
برخورد نزديك از نوع سوم |
|
|
اينجا من مي باشم و اطرافيان سببي و نسبي ! آن هم به روايتي ديگر !!! |
دلم حرف هاي تازه نمي خواهد ... بگذار الفباي دنياي من ناقص باقي بماند ... . . . اينجا سر خط مي باشد !
+
یکشنبه 4 شهریور1386 - - من !
|
دو سال ... دو سال از اولين لحظه اي كه گفت سلام ... دو سال گذشت ! ثانيه به ثانيه ، فراموش نكردم دوست بدارم U را ... ثانيه به ثانيه ، از ياد برد بودن كسي به نام من ! را ... * ثانيه به ثانيه بيشتر دوستش خواهم داشت و ... ثانيه به ثانيه بيشتر مرا فراموش مي كند ... تا روزي كه در خاطرش جز مشتي غبار چيز ديگري نباشم ...
+
جمعه 13 بهمن1385 - - من !
|
I توي خيابان كه راه مي رود ، مدام به اين فكر مي كند كه اين همه آدم كسي را دارند كه بغلشان كند ؟!!! بعد حس مي كند چقدر دلش مي خواهد يك نفر بغلش كند ... * احمقانه هم كه باشد ... يه جور دل مشغولي است ديگر !!!
+
دوشنبه 25 دی1385 - - من !
|
اينجا ديگر هپي اندي در كار نيست ... تمامي داستان هايمان پايان يكساني دارند ؛ آخر همه شان U مي شود بدمن ماجرا و ... . . . ... و دل من با خيال ابرقهرمان روياهايش خوش است ! * نمي فهمد ... + اينجا به جاي آدم ها ، حرف ها نقش بازي مي كنند ... پست قبلي هم همين طور !!!
+
سه شنبه 28 آذر1385 - - من !
|
دلم يك حرف تازه مي خواهد ... . . . حرف ها هم كهنه مي شوند ؛ همان وقت كه گرد زمان مي نشيند رويشان ؛ بوي كهنگي مي گيرند ... درست مثل صندوقچه مادربزرگ ... هرچند هيچ وقت سير نمي شوي از سرك كشيدن توي اين صندوق پر رمز و راز ... و خسته نمي شوي از اين بو كه رنگ ماضي به خود گرفته ... . . . حرف ها هم همين اند ... كهنه مي شوند اما دل زده ات نمي كنند ... فقط تكرار هميشگي شان ... عادت به ديدن هر روز ِ شان ؛ خسته ات مي كند ... و دلت يك حرف تازه مي خواهد !
+
چهارشنبه 1 آذر1385 - - من !
|
فرياد نزن كه صدايت را نمي شنوم ... گوش هايم پر شده از شكستن هاي مكرر I ... * نگاهت خسته نشد از ديدن اين همه شكست ، درست جلوي چشمانت ... ؟
+
پنجشنبه 11 آبان1385 - - من !
|
دل بسته بودم به S ... كه حداقل روزهاي خوشي كسي هست ... كسي هست و با بودنش به خنده هايت جان مي دهد ... اما نيست ... ! * مدت هاست ياد گرفته ام روزهاي دلگير و ابري از كسي انتظاري نداشته باشم ؛ ... اين روزها كه آسمان دلم صاف است چي ؟!
+
پنجشنبه 27 مهر1385 - - من !
|
Q از آن دسته آدم ها مي باشد كه توي خواب حرف ميزنند ! البته اين به خودي خود مطلب چندان جالبي نيست ! بخش جالب ماجرا وقتي است كه توي خواب با كسي دعوا مي كند ... آن وقت از صداي داد و هوار خودش ، بيدار مي شود و هاج و واج به اطراف نگاه مي كند !!! * حالا ديگران به جهنم ... ! آدم موقع خواب خودش را هم بترساند ...
+
یکشنبه 16 مهر1385 - - من !
|
... ماه رمضان را نه به خاطر سحرهايش ، نه به خاطر افطار هايش ، نه به خاطر عطر ربنايش ، نه به خاطر روزه گرفتن ها و سعي براي آدم بودن هايش ... به خاطر هيچ كدام از اين ها دوست ندارم ! ... ماه رمضان را به خاطر نمازهاي X دوست دارم !!! همين ... * عجيب است كه حرف زدن يك نفر با خدايش اينقدر برايت قشنگ باشد ... ؟
+
جمعه 7 مهر1385 - - من !
|
لم داده ام و پاهايم را روي دسته صندلي تاب ميدهم ... زل زده ام به D كه بالاي سر من ايستاده و خنده هاي الكي ام را نگاه مي كند ... ... و سعي مي كنم دوست داشتن هاي او را از ياد ببرم ... * زيادي پست شده ام ... * اشكال كار دقيقاً همين جاست ... كسي كه دوستش داري تو را نمي بيند ... كسي را هم كه نمي بيني دوستت دارد ... !
+
شنبه 1 مهر1385 - - من !
|
گاه تمام دلخوشي هايم مي شود خنده هاي U ... * درست زماني كه ، لبخندهايش را هم دريغ مي كند ...
+
شنبه 25 شهریور1385 - - من !
|
اين روزها ، دلواپسي هاي غريب Y فاصله انداخته بين من و دست هاي آرامش بخشش ...
+
پنجشنبه 16 شهریور1385 - - من !
|
گاه حس مي كنم محتاج كسي هستم ! كسي كه منتظر نشسته باشد تا من در را باز كنم و او آغوشش را ... و خستگي را از دوشم بردارد ... * به اينجا كه ميرسم جاي خالي H عميق تر مي شود ...
+
چهارشنبه 8 شهریور1385 - - من !
|
اين روزها U خودش نمي باشد ! ... تبديل شده به يك غريبه ي ترسناك !!! * از آن چراغك روشن هم متنفر شده ام ! نگاهش پر از تمسخر است ؛ و خنده هايش پوزخند ...
+
دوشنبه 6 شهریور1385 - - من !
|
از آدم هاي زر زرو متنفر مي باشم ! * مثل I كه زود عصبي و احساساتي مي شود ... گريه كردن را هم خوب ياد گرفته !
+
شنبه 4 شهریور1385 - - من !
|
|